بزرگ بن شهريار الرامهرمزي ( مترجم : محمد ملك زاده )
112
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى )
همچنان بين عمان و بصره رفت و آمد مىكرد تا آنكه پنج ماه پس از تولد اين بچه شوهرم درگذشت . چون عدهء من سر آمد ميل به ماندن در عمان نكردم زيرا در عمان علاقهء من فقط به او بود . به مادر و كسان او گفتم قصد دارم به ابله برگردم و ميان خانوادهء خود زندگى كنم ، به من گفتند اگر تو در اينجا بمانى ما تو را شريك در زندگانى خودمان خواهيم ساخت زيرا ما در دنيا فقط به اين طفل دلبستگى داريم . هرچند آنها اصرار كردند من ابا كردم ، چون عازم حركت شدم براى طفل گاهوارهاى از چوب خيزران خريدم تمام لباسهائى كه براى خود و طفلم جمع كرده بودم با آنچه اسباب و لوازمى كه در آن مدت ذخيره داشتم در آن گهواره جاى دادم و محكم بستم و طفل را هم به روى آن نشاندم و به يك كشتى كه از عمان به بصره مىرفت سوار شدم ، در بين راه دريا طوفانى شد و در نيمهء شب كشتى ما را درهم شكست ، تمام سرنشينان كشتى و ملوانان آن در دريا متفرق گشتند به قسمى كه هيچيك ديگرى را نمىديد . من خود را به يك پاره چوب آويختم و تا ظهر روز بعد همچنان به آن پاره چوب آويخته بودم ، در آن هنگام كشتىاى كه از آن حدود عبور مىكرد ما را ديد و نزديك شد و قريب ده نفر از غرق شدگان را نجات داد كه من يكى از آنها بودم ، چون ما را به كشتى بردند يكيك را سرازير ساختند تا آبهائى كه در دريا خورده بوديم برگردد سپس به معالجهء ما پرداختند تا روز بعد همهء ما به حال آمديم . اما من طفل خود را به كلى از ياد برده بودم زيرا اين حادثه فكر او را از مغز من بالمره زايل ساخته بود . روز بعد شنيدم كه صاحب كشتى گفت : اين طفل را كه از آب گرفتهايم از گرسنگى خواهد مرد بهبينيد اين زن شير دارد يا نه ؟ كارگران كشتى به سراغ من آمدند و پرسيدند آيا شير در پستان دارى ؟ در حال من به ياد طفل خود